زندگی مشترک مازندگی مشترک ما، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 29 روز سن داره
پسرم برديا پسرم برديا ، تا این لحظه: 11 سال و 5 ماه و 7 روز سن داره
پرکشیده🧚‍♀️پرکشیده🧚‍♀️، تا این لحظه: 9 سال و 2 ماه و 5 روز سن داره
پرکشیده 🧚‍♂️پرکشیده 🧚‍♂️، تا این لحظه: 7 سال و 3 روز سن داره

آرزوی من

زندگی رو ادامه میدم این تصمیم این دقیقه منه

مرکز ناباروری نوین

اند احوالات بنده  رفتم مرکز نا باروری نوین  گفت برو یه ماه دیگه بیا گفتم من همه مدارکم تکمیله بزارین برم ویزیت شم روز 5 پریم گفت خوب باشی تازه باید بری ازمایش هورمون از هورمونو گذاشتم جلوش.. گفت باید شوشو از بده...  از شوشو رو گذاشتم جلوش....  گفت عکس رنگی...؟ اونم گذاشتم رو میز سونو سریالی..؟  12 تا گذاشتم رو میز یکم نگام کرد گفت باشه برو تو  ویزیتش خیلی از اون چیزی که من فکر میکردم کمتر بود خود دکتر منصوری نبود خانوم  دکتر حکمت خلیلی فر ویزیتم کرد که اونم فوق تخصصه سونو واژینال شدم کلا 23 هزار تومن  برام یه امپولی داد به نام میکرولین و گفت اینم اخرین تیر ...
29 آبان 1392

عزیزم کی قراره بیای؟

میدونم که این ماه  قرار نیست بیای چون امپولی که زدم مثل قرصایی که  تو دو ماه گذشته خوردم مادر بودن رو از وجودم حذف میکنهاشتیاقم برای اومدنت روز به روز کمرنگ تر میشه خیلی تو فشار مالی هستیم و تو این شرایط فکر کنم همون بهتر که نیستی ..! من برات دیروز یه کادو کوچولو خریدم امید وارم وقتی یه روزی دنیااومدی دوستش داشته باشی اینو روز ی خریدم که امپول زدم به خودم روحیه دادم  تا یادم نره مادر نبودنم موقتیه ولی در کل دیگه مثل اول نیستم بیا عزیزم قابلتو نداره یه روزی برات مارکشو میگیرم ...
29 آبان 1392

مراحل تهیه و تزریق امپول میکرورلین

بعد از ویزیت شدن دکتر گفت که باید یه ازمایش دیگه بدی از اونجا رفتم ازمایشگاه رازی تو نوبت نشستم تا ازمایش انجام شد بعد رفتم داروخونه ٢٢ بهمن چون حدث میزدم که دارو کم یاب باشه خلاصه رفتیم تو گفت ایرانیشو داریم بدم؟  گفتم بله بعد دیدم یه کاغذ مهر زد داد دستم گفتم با این چی کار کنم؟ گفت ببر اداره  بیمه  بین رضا ٨ و ١٠ مهر بزنن ساعت ١٠ دقیقه به ٢ بود دیدم نمیرسم رفتم خونه مامان نهارو اونجا خوردیم و باز ساعت ٥ رفتیم اونجا دفترچه رو گرفت نسخه رو دید بعد گفت برو سونو گرافیتو بیار گفتم ننت خوب بابات خوب سونو گرافی مرکز نوینه نمیدن دست من که گفت من نمیدونم مدرک بیار خلاصه یکی از همون چند تا سو...
27 آبان 1392

یا ابا عبد الله مددی..

خوردی زمین و با عجله من به سر زنان هرطور كه بود آمدم از بین كوفیان دیدم كه بی هوا به سرت سنگ میخورد در زیر ِ دست و پا بدنت چنگ میخورد یك عده گرگ دور ِ تنت پَرسه میزدند شمر و سنان و حرمله هم هر سه میزدند یادم نمیرود كه سنان حرفِ بد زد و شمر ِ حرامزاده به جسمت لگد زد و بر سینه ات نشست بمیرم كه وای وای... تا كه سرت شكست زدم زیر ِ های های گفتم چنین نبُر كه حسینم شكار نیست این رسم ِ ذبح كردنِ این روزگار نیست لب تشنه را كه با عجله سر نمیبُرَند حداقل مقابل دختر نمیبرند...
25 آبان 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آرزوی من می باشد